تبليغاتX
لحظه های نارنجی



























لحظه های نارنجی

می دونی

یک وقت هایی باید

روی یک تکه کاغذ بنویسی

تـعطیــل است

و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت

باید به خودت استراحت بدهی

دراز بکشی

دست هایت را زیر سرت بگذاری

به آسمان خیره شوی

و بی خیال ســوت بزنی

در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که

پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند

آن وقت با خودت بگویـی

بگذار منتـظـر بمانند !!!*

نوشته شده در یکشنبه سی و یکم اردیبهشت 1391ساعت 10:57 قبل از ظهر توسط نارنجی| |

امروز یه روز از دیروز پیرتر شدم

خدایا هوامو داشته باش

نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1391ساعت 9:32 قبل از ظهر توسط نارنجی| |

من دلم سخت گرفته است

از این مهما نخانه مهمان کش

روزش تاریک

نوشته شده در شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 12:55 بعد از ظهر توسط نارنجی| |

بوی عیدی، بوی توت، بوی کاغذرنگی،


بوی تند ماهی‌دودی وسط سفره‌ی نو،


بوی یاس جانماز ترمه‌ی مادربزرگ،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!

شادی شکستن قلک پول،


وحشت کم شدن سکه‌ی عیدی از شمردن زیاد،


بوی اسکناس تانخورده‌ی لای کتاب،

با اینا زمستونو سر می‌کنم،


با اینا خسته‌گی‌مو در می‌کنم!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط نارنجی| |

گاهی باید خندید و رفت

به خاطره ها!

 به عکسها!

به چشمها!

گاهی باید فقط نگاه کرد و خندید و رفت!

شاید روزی، جایی، چه بسا بهتر...

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 7:45 قبل از ظهر توسط نارنجی| |

خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد

بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد . . .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط نارنجی| |

اگر توانسته باشم در قلب یک انسان پنجره جدیدی

را به سوی او باز کرده باشم زندگانی من پوچ نبوده است....


نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1390ساعت 2:2 بعد از ظهر توسط نارنجی| |

نه تو می می مانی و نه اندوه


  ونه هیچ یک از مردم این آبادی

به حباب نگران لب  یک رود قسم


و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت


غصه هم میگذرد


آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند


لحظه ها عریانند


به تن لحظه خود جامعه اندوه


مپوشان هرگز

نوشته شده در شنبه بیست و ششم آذر 1390ساعت 9:11 قبل از ظهر توسط نارنجی| |

نامه ای در جیبم

و گلی در مشتم

غصه ای دارم با نیلبکی

سر  کوهی گر نیست ته چاهی بدهید

تا برای دل خود بنوازم

عشق جایش تنگ است.........

نوشته شده در یکشنبه سیزدهم آذر 1390ساعت 2:20 بعد از ظهر توسط نارنجی| |

  آن بالا كه بودم، فقط سه پيشنهاد بود. اول گفتند زني از اهالي جورجيا

همسرم باشد. خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا

داشته باشيم. با يك كوروت كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم

در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت. قبول نكردم. راست اش

تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس خودم

هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته

باشيم. اما وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود.

گفتم حرف اش را هم نزنيد. بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو پسر. قرار

شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو

قبر. اما كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا-

همين كه كنارم ايستاده است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه

ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي است. اما من اهميتي نميدهم. مي

دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با سرطان و تصادف. كلوديا

اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند

نوشته شده در شنبه بیست و هشتم آبان 1390ساعت 1:0 بعد از ظهر توسط نارنجی| |

وای باران نزدیک است

یادمه اون موقع ها که بارون میامد با هم میرفتیم زیر بارون و خیس میشدیم

یادمه وقتی بارون می آمد بهم می گفتی یاد تو میافتم از اون موقع بود که حتی

هوای ابری هم میدیدم یاد تو میافتادم میرفتم به خاطره های گذشته

یادته روز اول که همو دیدیم چقدر ترس تو وجودمون نشسته بود

یادش بخیر اون موقع ها یه حس دوستی تا ابد بود ولی حالا.......

واین بار باران هست نه تو هستی و نه من

فقط باران و یک خیابان خیس بی انتها....

نوشته شده در شنبه هفتم آبان 1390ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط نارنجی| |

سالگرد نزدیک است..........نمیدانستم اسیر میشوم

سرنوشت جور دیگرنوشت.... نه آنچه که من میخواستم

آنچه که او میخواست

شاید تقدیر اینگونه  باید میشد

نمی دانم راضی هستم یانه

گنگ سرگردان و حیران

آواره کوچه های بمبست زندگی

دنبال مرگ میگردم

شاید فردا بیاید شاید...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم مهر 1390ساعت 1:54 بعد از ظهر توسط نارنجی| |

Design By : Night Melody

<