می دونی یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی تـعطیــل است و بچسبانی پشت شیشه ی افـکارت باید به خودت استراحت بدهی دراز بکشی دست هایت را زیر سرت بگذاری به آسمان خیره شوی و بی خیال ســوت بزنی در دلـت بخنــدی به تمام افـکاری که پشت شیشه ی ذهنت صف کشیده اند آن وقت با خودت بگویـی بگذار منتـظـر بمانند !!!* خدایا هوامو داشته باش از این مهما نخانه مهمان کش روزش تاریک گاهی باید خندید و رفت به خاطره ها! به عکسها! به چشمها! گاهی باید فقط نگاه کرد و خندید و رفت! شاید روزی، جایی، چه بسا بهتر... خوشبخت کسی نیست که مشکلی ندارد بلکه کسی است که با مشکلاتش مشکلی ندارد . . . نه تو می می مانی و نه اندوه به حباب نگران لب یک رود قسم و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت غصه هم میگذرد آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند لحظه ها عریانند به تن لحظه خود جامعه اندوه مپوشان هرگز
و گلی در مشتم غصه ای دارم با نیلبکی سر کوهی گر نیست ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم عشق جایش تنگ است.........
همسرم باشد.
خوشگل و پولدار. قرار بود خانه اي در سواحل فلوريدا داشته باشيم. با يك كوروت
كروكي جگري. تنها اشكال اش اين بود كه زنم در چهل و سه سالگي سرطان سينه ميگرفت.
قبول نكردم. راست اش تحمل اش را نداشتم. بعد موقعيت ديگري پيشنهاد كردند : پاريس
خودم هنرپيشه مي شدم و زنم مدل لباس. قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشيم. اما
وقتي گفتند يكي از آنها نه سالگي در تصادفي كشته ميشود. گفتم حرف اش را هم نزنيد.
بعد قرار شد كلوديا زنم باشد. با دو
پسر. قرار شد توي محله هاي پايين شهر ناپل زندگي كنيم. توي دخمه اي عينهو قبر. اما
كسي تصادف نكند. كسي سرطان نگيرد. قبول كردم. حالا كلوديا- همين كه كنارم ايستاده
است - مدام مي گويد خانه نور كافي ندارد، بچه ها كفش و لباس ندارند، يخچال خالي
است. اما من اهميتي نميدهم. مي دانم اوضاع مي توانست بدتر از اين هم باشد. با
سرطان و تصادف. كلوديا اما اين چيزها را نمي داند. بچه ها هم نميدانند
یادمه اون موقع ها که بارون میامد با هم میرفتیم زیر بارون و خیس میشدیم یادمه وقتی بارون می آمد بهم می گفتی یاد تو میافتم از اون موقع بود که حتی هوای ابری هم میدیدم یاد تو میافتادم میرفتم به خاطره های گذشته یادته روز اول که همو دیدیم چقدر ترس تو وجودمون نشسته بود یادش بخیر اون موقع ها یه حس دوستی تا ابد بود ولی حالا....... واین بار باران هست نه تو هستی و نه من فقط باران و یک خیابان خیس بی انتها....
سرنوشت جور دیگرنوشت.... نه آنچه که من میخواستم آنچه که او میخواست شاید تقدیر اینگونه باید میشد نمی دانم راضی هستم یانه گنگ سرگردان و حیران آواره کوچه های بمبست زندگی دنبال مرگ میگردم شاید فردا بیاید شاید...
بوی تند ماهیدودی وسط سفرهی نو،
بوی یاس جانماز ترمهی مادربزرگ،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
شادی شکستن قلک پول،
وحشت کم شدن سکهی عیدی از شمردن زیاد،
بوی اسکناس تانخوردهی لای کتاب،
با اینا زمستونو سر میکنم،
با اینا خستهگیمو در میکنم!
| Design By : Night Melody |

